شايد قسمتي از بهشت هم زير پاي پدرم باشد...!

نسيم صلواتي
(دانش آموز دبستان البرز)
نوشتن انشاء و يا نامه براي روز مادر، پدر و معلم برايم سخت بود، حس مي كردم، هنوز كلمات زيادي بلد نيستم كه بتوانم آن چه لايق و مناسب آنها است، بنويسم ....
به ياد دارم، روزهاي پدر كه ميآمد، هديه ايي كه به پدر و پدر بزرگهايم مي دادم، يك نقاشي زيبا بود و آنها چقدر خوشحال ميشدند و مدت طولاني در آغوش گرمشان، درباره نقاشيم با هم صحبت ميكرديم و ميخنديديم. پدرم، نقاشي هاي من را، مثل چكها و سندهاي مهمّش، جمع كرده و تاريخ زده و در كمد شخصيش نگهداري ميكند.
اما، امروز تصميم گرفتم چند خط براي پدر خودم و همه باباهاي خوب دنيا چند خط بنويسم.
.... صبح ها با صداي مردانه و مهربانش از خواب بيدار مي شوم، يادم داد كه شروع هر كاري شكر خدا را به جا بياورم، او همه چيز به من ياد داد.
ساعتها برايمان سخن مي گويد از همه چيز و همه جا، از خاطراتش از داستان واقعي زندگي، من هم از مدرسه كه مي آيم تند تند، اتفاقات را برايشان تعريف ميكنم.
بعضي وقتها كه با من و خواهرم بازي ميكند، قصه كه برايش مي گويم زود خوابش مي برد، خودش هم كه قصه ميگويد، وسطهاي قصه حرفهايي ميزد كه متوجه نمي شوم چه معني مي دهم و باز هم خوابشان مي برد، ﺩستهایشان زبر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺍﺳت، اما هر موقع موهايم را به نرمي چنگ ميزنند، خود را به خواب مي زنم كه از اين رؤياي شيرين بيدار نشوم، وقتي من و خواهرم را مي بوسد، از تيغهاي صورتش، گونههايمان مثل لبو تا شب سرخ ميشود.
پدر يك قهرمان است، من هر وقت عروسك بازي مي كنم، پدر و مادرم نقش اصلي را دارند و خيلي هم جوان و پر زور و شاد هستند، هر چند تا حالا نديدم كسي به او جايزه دهد، مهم نيست، خودم در بازيهايم تمام ستارهايم را به او هديه مي دهم، شايد هم قسمتي از بهشت زير پاي پدران باشد.
براي پدرم هيچ چيزي ناراحت كنندهتر از بي احترامي به «مادر» نيست و بهترين روز او، آن موقعي است كه ما شاد و خندان باشيم و كارهايمان را انجام داده باشيم، جمله هميشگيش به من و خواهرم اين است: در هر كاري كه علاقه داريد، تمرين، تمرين و تمرين كنيد، موفقيت شما حتمي است.
با اينكه قلبی به وسعت دریا دارد، نديدم كه باران اشك در اين دريا ببارد، مادرم مي گويد: گريه آدم را سبك مي كند، كاش گاهي كه خسته است، بدنش رنجور است، ﮔﺮﯾــﻪ مي كرد، اما نمي دانم چرا هر روز بيشتر، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ميريزد و ﺳﻔﯿﺪ و زانوهايش خسته میشود...

بعضي وقتها فيلمهاي قديمي خانواده را مي بينيم، پدر پر زور است، چه موهايش سياه است، چه با شادي بالا و پايينمان مياندازد و دنبالمان ميدود.
بيشتر اوقات او بيدار است، بعضي وقتها فكر ميكنم، او موقع خستگي سرش را بر شانه چه كسي ميگذارد؟ هر موقع به او نگاه مي كنم، ميدود و كار ميكند، او بعضي وقتها، گوشه سجاده به خواب ميرود.
مادرم مي گويند: پدرها سنگ صبور هستند، به ما خوب گوش ميدهند، مادر ميگويند: اگر زندگی در روی زمین ميچرخد، يكي از علتهاي آن، دستان پر توان و خسته پدرانه ای است که چرخ روزگار را می چرخاند.
باباي ناز و دوست داشتني، اگر گاهي شيطنت! مي كنيم، قصدمان نيست شما ناراحت شويد، فقط داريم بازي مي كنيم،
اي خداي خوب من، تو سفارش كردي كه به پدر و مادر خوبي كنيم و قدرشان را بدانيم، واقعا چه بايد بكنم كه قدرشان را بدانم، درس ميخوانم، وقتي وارد خانه مي شود اسباب و لوازمي را كه خريده از دستشان مي گيرم، مي بوسمشان، پولهايم را ميدهم برايم پس انداز كنند و...
دوستم مي گويد: پدرش در سفري پيش خدا رفته است، معلممان مي گويد: عزيزم دلم، دعاي پدر و مادرها هر كجا كه باشند، نگهدار بچههايشان است، چون مقام آنها نزد خداوند خيلي بالاست، او ميگويد:
پدربزرگها و مادر بزرگها، پدرها و مادرها، چون كنارمان هستم گاهي نمي بينيمشان.
بابابزرگم، مدتي است كه مريض احوال است، چشمانش كم فروغ شده است، اشكهايش بي صداست، خنده هايش با درد همراه است، قامتش خميده اما استوار است، من كه چيزي ندارم جز يك سجاده كوچكي كه از جشن تكليفم مادر برايم دوختهاند، در آنجا دريچهاي به خدا زدهام و براي سلامتي بابابزرگ و همه بيماران، آيات قرآن و دعاهايي را كه بلدم مي خوانم.
خدايا، براي مادرم جوانی و برای پدرم و پدربزرگهايم، طول عمر با سلامتي، از تو ميخواهم، اي خداي بزرگ، توعکسهای دست جمعی....، جای هیچ پدر و مادری خــالی نشه...
«پدرجون دوستت دارم، روزت مبارك»
دوم ارديبهشت ماه 1395
برچسب:
نویسنده: پویا خوشنام